نشریات تجربی مساجد

 
بهار که بیاید رفته ام ...

قصه را که می دانی؟ قصه ی مرغان و کوه قاف را.قصه ی رفتن و آن هفت وادی صعب را.قصه ی سیمرغ و آینه را؟قصه نیست...حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند...هزار سال است که تقدیر را تاخیر می کنم.اما چه کنم با هدهد!هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم می زند ومن همان گنجشک کوچک عذرخواهم که هرروز بهانه ای می آورد...بهانه های کوچک بی مقدار....

 

بهار که بیاید دیگر رفته ام...بهار بهانه ی رفتن است...حق با هدهد است که می گفت:رفتن زیباتر است ماندن شکوهی ندارد....آن هم پشت این سنگریزه های طلب....گیرم که ماندم وباز بال بال زدم...توی خاک وخاطره...توی گذشته و گل...گیرم که بالم را هزار سال دیگر بسته نگه داشتم٬بال های بسته اما طعم اوج راکی خواهد چشید؟؟؟

 

می روم٬باید رفت...در خون تپیده وپرپر.سیمرغ مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد...                    راستی اگر دیگر نیامدم ٬یعنی که آتش گرفته ام....یعنی که شعله ورم! یعنی سوختم٬خاکسترم را هم باد برده....می روم اما هرجا که رسیدم پری برایت به یادگار خواهم گذاشت....می دانم این کمترین شرط جوانمردی است...

 

بدرود.....رفیق روزهای بی قراریم....قرارمان اما در حوالی قاف٬پشت آشیانه ی سیمرغ...آنجا که جز بال وپر سوخته نشانی ندارد....

( ادامه مطلب )



[ موضوع ] : عمومي
نويسنده : هدهد
زمان : 11:13 قبل‏ازظهر
نظر ( 0 )